پنجشنبه بیستم دی 1386
یک شعر از شادروان هومن قادری
خاموش و بی صدا
اما استوار و قوی
چونان پلنگی در کمین شکار
آسوده و آرام
محکم و پایدار
نگهبان زمین های کشاورزی پیر
او که با چشمان دکمه ای اش
تا فراسوی افق را می نگرد
در اوج نا بینایی
و پرواز کلاغ ها
قلب کاهی اش راتا آسمان ها بالا می برد
تا سرزمینی دیگر
پیش مترسکی دیگر!
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
نمی دانم روزی که اسرافیل
در شیپور خود می دمد
خدا را تا کجا
باید تعقیب کنم!
دوشنبه بیستم فروردین 1386
از خانه که بیرون زدم،
- لهجه ام بوی سیگار گرفت
- مردمک چشم هایم گشاد شد
-دور و برم پر شد ازآیینه های مچاله ای
که پر بودند از سفید هایی که سیاه می شدند و
سیاه هایی که تمام نمی شدند و
تاب می خوردند و
گیج می رفتند و
قی می کردند...
تصویر مچاله ای از مرا
روی سفره ی دعاهای مادرم
مادرم می گفت:
" می دانی پیشانی ات شکل رکیکی دارد؟"
من توده را دوست داشتم
و پدرم جبهه را...
و ابرهایی که می آمدند و
می رفتند،
صاعقه بود و آتش بود،
انفجار...
و رسانه ها وقوع زلزله ای را پیش بینی می کردند
که خشکسالی شد
و مترسک،
با کت بلند سیاهش،
همچنان خطابه می کرد
شیارهای زمین را
پدرم می گفت:
"آتش نفت می خواهد،"
خواهرم کرم یاردلی را ترجیح می داد
برادرم قرص لارگادین را
و در حاشیه ی یکی از جلسات پیرامون سمبولیسم
صحبت از این بود که ؛
مشکل ما اینست که بعد از رنسانس خواب ندیده ایم!
کجای کارید آقا؟
خواب هم دیده ایم
سیاه و سفید و رنگ و وارنگ
مدرسه رفته ایم و خواب دیده ایم
چوب و فلک خورده ایم و خواب دیده ایم
توی صف نفت و نان ایستاده ایم
خوانده ایم
روزنامه
سیگار
موشک
کوپن
اعدام
انسان مجرد و اتاق مجرد
انسان
شعر معاصر
چشم مرکب و
خشم مرکب حضرت قاضی
با خاطر آسوده
تمرین مدارا کنید
که دیگر مزاحمی نیست
و دستور طبخ کیک زرد را
از برنا مه ی آشپزی یگیرید
ولبخند بزنید
به خوشبختی که در برابر شماست
هزار دستگاه خودرو
پانصد کیلو شمش طلا...
به عابر بانک
بلیط های یکنفره ی رفت
رئیس جمهور کشور چاد
صندوق صدقات
دیپلماسی موفق
سرود ای ایران...
نه...
می دانم
حرفهایم پایه پینه ی درستی ندارد
مهم نیست...
باید بگذرد؛
هر روز عده ای را به زیر هشت صدا می زنند
باید یادمان نرود که از هفت شهر عشق
آنسوی تر
مجاز نیست.
سه شنبه هشتم اسفند 1385
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
اشک گرگ
ای سرگردان خموش بیا...
من از حماسه ای خونین می آیم
من از مجلس خواستگاری آفتاب عقد ثریا را
برایت دزدیده ام
بیا...
از تاریکی شب مهراس
من از کهکشانی دیگر
یک " فانوس آفتاب" برایت می فرستم
بیا...
امشب خروس بانگ خویش را فراموش کرده است
و این آفتابکان
زهره ی صبح شدن ندارند
آه...
بیا که شب خیلی دراز است
می خواهم دب اکبر را برایت هدیه آورم
می خواهم به اندیشه وادارمت
چندانکه زمین سنگینی ات را
به فریاد آید
خوب گوش کن
می خواهم برایت قصه سر کنم:
«دیگر کار او از یکی بود و یکی نبود
گذشته بود
زیرا کلاغ مشهور قصه ها
هر چه پریده بود،
به خانه اش نرسیده بود
او دوید
دوید
دوید
وسرنوشتها شنید
با کلاغ ها همسفر شد
با گرگان بیابان زوزه کشید
در بیشه ی شیرها نعره زد
آسمان کرکس ها را قرق کرد
تا جایی که
از تماشای هم آغوشی کلاغ
واشک گرگ بیابان خسته شد
اما...
در تمامی این مدت
به کسی می اندیشید
که با عظیم ترین درد متولد می کند
و طاقت دیدن جنازه اش را ندارد.
به پا خاست
پایی بر حمل
و پایی بر جوزا نهاد
و سری به مدرسه ی آسمان کشید
و آموزگار کودکان اثیری شد
دیگر زوزه نمی کشید
دیگر نعره نمی زد
این بار زمزمه می کرد
لالایی کبوتران عشق را
و دو باره اشکش را دید
تا روزی جادوگر پیر
تمام کودکانش را با خود برد
دلخسته از شکست باز هم رفت
رفت
رفت
اما...
در تمامی این مدت
به کسی می اندیشید
